مرتضى راوندى

188

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

خاك در شكم آز كنم و خون او نريزم ، آهو را بر دوش نهاد و آهنگ بازار كرد ، در راه نيك مردى پيش‌آمد چشمش بر آن آهوى خوش‌چشم كشيده گردن افتاد ، انديشيد كه چنين گردنى را در چنبر بلا گذاشتن و چنين چشمى را از چشم‌زخم آفت نگه نداشتن از مذهب مروّت دور مىنمايد ، اگرچ رخصت شريعتست ، كدام طبيعت سليم و سجيّت « 1 » كريم خون جانورى ريختن فرمايد . فخاصه كه در معرض تعدّى هيچ‌شرى و ضررى نتواند . آهو را از صياد به دينار بخريد و رها كرد و از آن مضيق « 2 » هلاك آزاد شد و گفت : آنك بيگناهى را از كشتن برهاند ، هرگز بيگناه كشته نشود . » حاصل طمع و آزمندى داستان سه انباز راهزن با يكديگر : « داناى مهران بد گفت : شنيدم كه وقتى سه مرد صعلوك « 3 » راهزن با يكديگر شريك شدند و سالها بر مدارج راههاى مسلمانان كمين بىرحمتى گشودندى ، و چون نوايب « 4 » روزگار دمار از كاروان جان خلايق برمىآوردند در پيرامون شهرى باطلال « 5 » خرابهء رسيدند كه قرابهء پيروزه رنكش بدور جور روزگار خراب كرده بود و در و ديوارش چون مستان طافح « 6 » سر بر پاى يكديگر نهاده و افتاده ؛ نيك بگرديدند ، زير سنگى صندوقچه زر يافتند به غايت خرم و خوشدل شدند ، يكى را به اتفاق تعيين كردند كه درين شهر بايد رفتن و طعامى آوردن تا به كار بريم ، بيچاره در رفتن مبادرت نمود و برفت و طعام خريد و حرص مردارخوار مردم‌كش او را بر آن داشت كه چيزى از سموم قاتل در آن طعام آميخت ، بر انديشه آنكه هردو بخورند و هلاك شوند و مال‌يافته برو بماند و داعيهء رغبت مال آن هردو را باعث آمد بر آنك چون باز آيد زحمت وجود او از ميان بردارند و آنچ يافتند هردو قست كنند ، مرد باز آمد و طعام آورد ايشان هردو برجستند و اول حلق او بفشردند و هلاكش كردند ، پس بر سر طعام نشستند ، خوردند و برجاى مردند . . . « 7 »

--> ( 1 ) . صفت ( 2 ) . تنگنا ( 3 ) . مفلس ، دزد ( 4 ) . مصائب ، رنجها ( 5 ) . توده‌هاى خاك ، آجر ( 6 ) . سست و از خود بى خبر ( 7 ) . همان كتاب ، پيشين ، ( مرزبان‌نامه ) ص 73 .